بذارین داستان رو از زمان قدیم تعریف کنم ( این سبک تقلیدی بود و اونایی که داستان های مانولیتو رو خوندن حتما متوجه شدن ) ما ( من و راضیه ) رفته بودیم کتابخونه عضو بشیم ( باید یه کتاب به کتابخونه هدیه می دادیم ) خلاصه عضو شدیم و من یه کتاب گرفتم به اسم " جنگ روانی " و راضیه هیچی ...زنگ خورده بود و شیمی داشتیم پس به سرعت برق از حیاط گذشتیم تا برگردیم به سالن خودمون ( بارون باریده بود و گفته باشم که بعد از بارون حیاط سوت و کوربود ولی من و راضیه مثل رسام سکوت رو شکستیم آخه پریدن تو چاله های آب صدای جالبی تولید می کنه !!! ) ...سر جام نشستم و یه نگاهی به کل کلاس انداختم ..اصلا بهتره جو کلاس رو یه ذره براتون توضیح بدم ( جوی که برای من بسیار نا آشنا و بی مفهومه ). گروه اول یه گروه چهار نفره متشکل از دیوید و فروغ و دونفر دیگه ست که خیلی مهم نیستن حالا ... طبق معمول فروغ حرفای صدتا یه غاز می زد و بقیه هرهر می خندیدن ... این چهارتا پارسال هم کلاسم بودن و من کاملا می شناسمشون و باهاشون دوستم ...گروه دوم ( که سه تاشون رو اصلا نمی شناسم ) هیچ چی نمی گفتن و فقط بروبر اطراف رو نگاه می کردن گروه بعدی رو هم نمی شناسم ...آخرین گروهم داشتن حرف مفت می زدن هرو کر می میکردن ( حتی راضیه با گوشای خودش شنیده بود که داشتن ویکتوریا رو واسه هم تعریف می کردن ... اه اه عق ) منم منتظر بودم معلم شیمی بیاد و یه سخنرانی تاریخی بکنه و دو جمله نصه و نیمه درس بده و ضمنا ناراحتم بودم برای این که شاسخین (همون دختر آلمانیه که می گفتم ... خیلی ضروری نیست ولی باید بگم اسم واقعیش یاسمینه ... من ومهسا / یادش بخیر/ این اسمو روش گذاشتیم ...)رفته بود یه کلاس دیگه ... دانش آموز محبوبی نیست چون خودش هیچ وقت نخواسته محبوب باشه ... نظرات سایرین رو محض نمونه درموردش بشنوید : م : واقعا دلت می خواد بیاد کلاس شما ؟ اه د : همون بهتر که نیومد کلاس ما !... بهش گفتم ناراحتم که از کلاس ما میره ولی اون چی فکر کرده ؟ که هر روز برم دم در کلاسشون واستم و قربون صدقه اش برم ؟ ( بعضی ها خیلی پر توقعن ولی این یکی بیشتر خود پسنده ) که خانم وارد شدن ( محض اطلاع باید بگم که چی فکر می کردم و چی شد ... ) همین که وارد کلاس شد حس بدی بهش پیدا کردم وبعد یه ربع که کم کم شناختمش فهمیدم خیلی مزخرفه ...یعنی رفته رفته بیشتر حالم ازش بهم می خورد ...این که می گم سریع یه آدمو می شناسم واقعیته چون همین که وارد کلاس شد من فهمیدم با چه آدمی رو به روام ، گرچه ظاهرش مثل بقیه معلما بود ... آخرای زنگ بود که اومد سمت میز ما ( که اتفاقا کتابی که از کتاب خونه گرفه بودم کنار دستم بود ) این جا رو داشته باشین : " این چه کتابیه ؟؟!!! چی ! واسه چی همچین کتابی رو می خونی ؟! می خوای امتحانش رو بدی؟ ( !!! ) یا همین طوری الکی می خونی... می خوای آشنا بشی ؟! خوبه ما تو این خطا نیستیم . " و... و و و . ولی وقتی معلم زبان اومد تو من هیچ حسی بهش پیدا نکردم ( اینم یه دلیلی که معلم خوبیه ) و اتفاقا رفته رفته بیشتر ازش خوشم میومد ...
پ.ن : نمی دونم چرا من بیشتر از آدمای خودپرست یا حد اقل نژاد پرست خوشم میاد ... برای مثال به یاسمین گفتم که آلمانی ها چه ریختی ان ؟ گفت اکثرا مو بلوند و چشم آبین ( مثل هیتلر حرف می زد ... چون من می دونم برخلاف چیزی که خیلی ها فکر می کنن بیشتر آلمانی ها چشم آبی و مو بلوند نیستن
به این زنجیره که متشکل از سه نژاد ( آمریکایی ، خاوری و سیاه ) هست دقت کنید : دیدگاه یک آمریکایی ( سفید پوست ) نسبت به یک شرقی ( خاور دور ) : اه اه ... مومشکی بی ریخت
! چشم بادومی شیطانی ! شیطان زرد کثیف !! سگ زرد
! پانک زرد ! ( و یه سری " زرد " های دیگه که به علت شسته رفته بودن وبلاگ از بیان آن ها معذوریم )
دیدگاه شرقی ها نسبت به آفریقایی ها : سیاهای کثیف ! کاش یه قانونی باشه ورود اینا رو به کشور ممنوع کنه ... اه
...
-------------------------------------------------------حالا به بقیه ی مثال ها توجه کنید :
نگاه آلمانی ها به شرقی ها ( خصوصا ژاپنی ها ) : وایییی !!! ... نکنه ازشون عقب بمونیم
!!!....
نگاه ژاپنی ها به آلمانی ها : مرگ بر سفیدا
!!!!! لعنت بر اروپایی ها ! !!
نقطه نظرات یک آمریکایی به یک ژاپنی _ آمریکایی : وای ! چه چینی بامزه ای
!!!
دیدگاه همان ژاپنی-آمریکایی نسبت به آمریکایی : بابا من چینی نیستم ! به چه زبونی بگم ! اصلا چینی باباته
! ما نژادمون برتره ! ![]()
دیدگاه عده ی دیگری از ژاپنی ها ( که قطعا خصوصیات استریوتایپی شون رو از دست دادن ) به آمریکایی ها : ما هندی نیستیم ، با هندی ها هم برابر نیستیم .
..ما نژادمون اصیله آقا ...بله مکزیکی هم نیستیم
( نظر به تبعیض فراوانی که در ایالات متحده علیه مکزیکی ها وجود دارد ).
نظرات یک استرالیایی به یک خاوری ( مثلا چینی ) : اه اه .. پست ... اصلا کی اینارو تو کشور راه میده ؟هان ؟!!!! مهاجرت اینا غیر قانونیه !!
یاد بگیرم " جرمن " رو ... این اواخر به یه نتیجه ی فوق العاده دلسرد کننده و در عین حال خیلی پیش پا افتاده (و البته واقع بینانه) رسیدم... تو این دنیا خوش بخت ترین آدما اونایین که دغدغه های کوچک و بی مقداری دارند ... من اهمیت دغدغه های همه رو با معیار های خودم می سنجم ( که البته اشکالی هم درش نمی بینم ) ... تو این دنیا خوش بخت ترین آدم دقیقا این طوریه : واییییی تلویزیونتون 48 اینچ نیست چه بدبختی بزرگی باید به زودی عوضش کنید ماهم چند ماه پیش این کارو کردیم ... واییییییییی چه کیف قشنگی داری از کجا خریدی ؟؟وایییییییییی کفشاتو چند خریدی ؟؟؟موبایلت نوکیا (سری ) چنده ؟ میشه چند تا از کلیپاتو بلوتوث کنی برام ؟ آهنگ جدید چی داری ؟؟ اه اینکه واسه عهد بوقه برو بابا عقب مونده ...!!!...
2 : ما یه استادی داشتیم ( معلم زبان انگلیسی بود ) که من اونو تا حد زیادی به عنوان یه آدم معقول و منطقی و خوب و یه کمی هم روشن فکر قبول داشتم ... یک جلسه سر کلاس داشتیم سر این بحث می کردیم که ادما اصلا واسه چی کار می کنن اونم از ما نظر خواهی کرد و بعدش هم برای اینکه پرونده ی این بحث بسته بشه نظر خودشو گفت _: آره دیگه بالاخره همه برای اینکه بتونن پول در بیارن و زندگی شون رو بگذرونن و به قولی امرار معاش بکنن میرن سرکار .. ( اخه یعنی واقعا اینه دلیلش ؟ ) .. منم که کلی از طرز فکرش جا خورده بودم گفتم _مسلما _ آدما برای این کار می کنن که
باید کار کنن ... برای اینکه بدون کار کردن نمی تونن زنده بمونن نمی تونن به معنای واقعی زندگی کنن ( نمی دونم منظورمو فهمیدین یا نه ) استادمون که دیگه تصمیم داشت این بحث رو تموم کنه ( و مسلما هیچی از حرفای منو نفهمیده بود ) گفت یعنی اگه یه ادم به اندازه ی یه عمر زندگی هم پول داشته باشه بازم کار می کنه ؟ ... خوب معلومه که کار می کنه برای اینکه آدما نیاز دارن که کار کنن ( حتی جدا از بحث ارائه ی خدمت و بهره وری و این حرفا ) آدما باید کار کنن چون در غیر این صورت یه انگل به حساب میان برای مثال اگه من یه سیب می خورم باید بیش از اون مقدار سیب به بقیه سود برسونم ( کاش منظورمو رسونده باشم ).3 : به نظر من یه
loser واقعی کسیه که از ظرفیت بی انتهای مغزش نتونه حداثر استفاده رو بکنه یا نخوادپ.ن : سعی می کنم که
loser نباشمامضا
anteros
پ. ن 1 : به نظر من کتابپسری که آبرویش رفت یه شاهکاره ولی شاهکار تر از اون نویسندشه ( از شاهکارهای فوق هنری خداست )http://www.houstonaudubon.org/html/TitmouseAMmed.jpg
( شایدم چیزای دیگه من که نمی دونم )
) جدیدا رفته تو بهر سیاست درم نمیاد !
تا حالا کسی بوده که احساس کنید مثل شما فکر می کنه و تو ذهنش همون چیزی میگذره که تو ذهن شماست ؟ و اون آدمو دوست خودتون بدونید و تحسینش کنید ... نمی دونید آدم چه حسی پیدا می کنه وقتی کسی رو می بینه که اون همه ی حرفای آدم رو می فهمه و نظراتش رو تایید می کنه و به آدم امید میده ...خوب می دونید خیلیا ممکنه سعی کنن بهتون امید بدن ولی چون از ته دل این کارو نمی کنن و حرفشون به دلتون نمی شینه یعنی در واقع اونقدر ( مجازا ) ناشناس و ناملموس هستن که دوست دارین بهشون بگین " می دونم برات مهم نیست که حتی از غصه بمیرم پس لطفا احساسات بشردوستانه ات رو برای یکی دیگه نگه دار "اینجور آدما هر چقدر هم که به شما نزدیک باشن ازتون دورن...
پ.ن : بعضی از آدما اونقدر لایه لایه ان که دائما لایه های زیرین رو کشف می کنین و هنوز هم که هنوزه به هسته شون نرسیدین.
پ.ن ۲ : من هم دوست دارم برم تا از "عمق" بعضی آدما با خبر بشم تو "سطح " موندن به درد نمی خوره .
... آخه مگه میذاشت ؟ من کلی دلیل و برهان می آوردم که به خیال خودم مثلا دارم قانعش می کنم ... بعد که نطقم تموم می شد یه چند لحظه مکث می کردم ببینم عکس العملش چیه
می گفت آره راست میگی
... ولی باید بری کلاس زبان
اون وقت خاله ام رو آوردم مثلا منو تایید کنه رفته طرف مامانم رو میگیره قراره فردا انشاء الله بخش زمین شناسی علوم رو بخونم چون شنبه امتحان داریم ... خیلی آسونه ...
قرار گذاشته بودم مثلا امروز زنگ بزنم باخت سایپا رو به دوستم ( مریم ) تسلیت عرض کنم
اما یهو خودم عذا گرفتم ... واقعا که
... خدا همه ی این بازیکنای اسقلال رو شفا بده ... این همه از نظر مالی تقویتشون می کنن عوض اینکه پیشرفت کنن گند می زنن
... اه اه اه
ضمن تبریک و تهنیت به مناسبت ۴ روز تعطیلی
می خواستم بگم که من سر در نمیارم درس حرفه و فن برای چی خوبه ؟ به نظر من به هیچ دردی نمی خوره ... امروز ما حرفه داشتیم ... درسمون هم راجع به لکه بود
(یعنی انواع لکه ها و این که چی جوری پاک می شن ) یه آدم خرخون هم داوطلب شده بود که بره درس رو کنفرانس بده
( نیست که این درس خیلی پیچیده است بنابراین حتما باید یکی کنفرانس بده بعد خود خانم معلم هم توضیح بده تا بلکه ما متوجه بشیم ) . گویا همه ی هم کلاسی های من ( یا لااقل اکثرا ) همین احساس رو دارن که مهسا ( دوستم ) وسط کلاس ، کتاب زبانش رو زیر میز باز کرده بود تا برای جلسه اون روز زبانش حاضر کنه
... منتها خودش یه مقادیری مشکل داشت و کتابش رو رد کرد طرف ما ( من و راضیه ) تا معنی کلمه های سختش رو براش بنویسیم
... ( مهسا جان نمی دونم چه طوری سر کلاس زبانش حاضر میشه حدود نصف کلمه ها رو اشکال داشت
) ... خلاصه ما مشغول نوشتن شدیم و یه مدت بعد من صدای خنده ی بچه ها رو شنیدم
... با ادامه ی خنده ی اون احمق ها گفتم یعنی چه موضوعی اون قدر خنده داره که تمومش نمی کنن
من هم بشنوم بخندم خوب
... سرم رو که بلند کردم دیدم همه دارن به ما نگاه می کنن و از خنده روده بر می شن ... یعنی حواس ما اصلا به کلاس نبوده انگار اصلا در جو کلاس نبودیم
... وقتی فهمیدم موضوع از چه قراره به راضیه نگاه کردم که هنوز در جو کتاب مهسا بود بعد آیلار ( نیمکت جلویی ) به راضیه گفت دالی
! ... راضیه هم با لحن عاقل اندر سفیه همیشگی خودش جواب داد : هوم م م ... و سرش رو بلند کرد و به اطراف نگاه کرد
... مهسا که انگار خیلی چیز جالبیه این صحنه داشت هرهر می خندید
راضیه رو کارد می زدی خونش در نمیومد .
.. .
یک دختری هست تو کلاسمون که من خیلی ازش خوشم میاد
... و چون تا ۹ سالگی آلمان بوده آلمانی رو بهتر از فارسی صحبت می کنه ... تکواندو کار هم هست که به نظر خودش خیلی اهمیت داره ...هر چند دقیقه یکبار با دست می زنه پشتت که احساس می کنی خیلی دستای سنگینی داره ...حتی یک بار نزدیک بود منو ضربه مغزی کنه ( البته نه این که فکر کنید با عصبانیت این کارو انجام داد ها همین طوری می خواست شوخی کنه ) ولی با همه ی اینا من خیلی دوسش دارم
...
امروز می خوام چیزایی که ازشون متنفرم رو بنویسم ... این جا همه رو لیست کردم :
۱ : آدمای کوتاه فکر ... افکار قدیمی و محدود و رشد نیافته ...
2: فسنجون
۳ :آلو
۴ : چاپلوسی و خودشیرینی ( خدا وکیلی من عمرا این کارو نمی تونم انجام بدم ... حالا هر کی فکر می کنه من چاپلوسم صد در صد معنی این کلمه رو درست نمی دونه )
۵ : رکود
۶ : گیتار
۷ : آدمایی که گیتار رو دوست دارن
۸ : معاون پرورشی مدرسه مون
۹ : آدمایی که فکر می کنن همه چیز رو می دونن ولی بگم از چی عقلشون کمتره
۱۰ : شلغم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
۱۱ : مدرسه مون
۱۲ :مدرسه